تبليغاتX
فرشته ي آسمان

فرشته ي آسمان



سلامی دوباره

سلام دوستان عزیزم

امیدوارم خوب باشید همگی

منو که یادتون نرفته ؟

چند ماهی نبودم

ولی حالا برگشتم

...

نمیدونم دوباره قبولم میکنید یا نه

قراره با آقا بابک کار رو ادامه بدیم

امیدوارم اینجا هم مثل

اشکی از جنس خدا

همراهیم کنید

...

میدونم یکمی دیره

ولی این مطلب رو تقدیم میکنم به همه ی مردم چهان

مخصوصا مادر های مهربونمون

شاد باشید

یا علی

و علی همیشه همراهتون

...

قربان مهربانی و لطف و صفای تو

قربان دستهای گرم تو

قربان نگاهت که وجودم را در جاده های پرتلاطم نا امیدی امید داد

و قربان لبخند هایت که مایه ی پشرفت من بود

مادر

از هر که پرسیدم

سرچشمه ی عشق کجاست ؟

قلب تو را نشانم داد

از هر که پرسیدم

 مشعل روشنی در جاده های پر تلاطم زندگی چه بود؟

چشمان تو را نشانم داد

از هر که پرسیدم نهر محبت و مهربانی کجاست؟

رخصار تو را نشانم داد

از هر که پرسیدم

کوه استوار در برابر مشکلات کجاست ؟

تو را نشانم داد

خدا نگهدارت مادرم

...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت13:2 توسط بابك و مرجان|


سلام به همه

مرجان خانوم در حال حاضر مشغول

امتحانات هستن و به زودی دوباره

وبلاگشون رو آپ خواهند کرد

 

بابک

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت10:51 توسط بابك و مرجان|


خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام

خداحافظ بشرطی كه بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ كمی غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسمونی كه منو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت سادست

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينكه نبندی دل به روياها

 بدونـی بی تو و با تو هميــنه رسم اين دنيا

 

 

سلام به دوستان عزیزم

امیدوارم خوب باشید همگی

ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتین

متاسفانه دیگه نمیتونم به وبلاگ نویسی ادامه بدم

از این به بعد آقا بابک باید تنها وبلاگ رو اداره کنن

واسه ایشون و همه ی شما دوستان آرزوی موفقیت میکنم 

همیشه شاد و سلامت و موفق و عاشق باشید

التماس دعا

  یا علی

و علي هميشه همراهتون

...

اين دفعه بهتره بگم

مرجان

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت14:46 توسط بابك و مرجان|


روز آغاز تو....

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

*** ميلادت مبارك***

 

اميدوارم هميشه شاد و سلامت و موفق و عاشق باشي

TinyPic image

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت0:7 توسط بابك و مرجان|


آستانهء  عشق می ایستم  و ایمان می آورم ...

به او که هر لحظه ام هدیه ایست از سوی او...
و در سال جدید...
فریاد میکشم از یقین...
که من زنده ام به مهر... 
که من زنده ام به نور...
 ...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت14:59 توسط بابك و مرجان|


نيايش نو بهاري

خداي من بر سجاده اي نشسته ام كه در هر گوشه ي آن ، از بهاران رفته ، يادگارهايي به جاي مانده و اينك در انتظار يادگاري ديگر از نوبهاري ديگرم . خداي من ، هر بهار را سبز تر از ديگري بر من ميگشودي و من تا انتهاي سپيدي آخرين فصلش ، شادمانه مي رفتم و آن را به نو رسيده اي ديگر مسپردم.

اي عزيز ترين ، در گوشه اي از سجاده ي من ، نشاني از بهاري نه چندان دور مي بينم ، سفر ، تو ما به سفري يگانه خواندي ، سفري به درون ، به خويشتنم و در بهاري ديگر ، در سحري عاشقانه بيدارم كردي ، تا انديشه هاي شبانه ام را به آن بسپارم و رهايش سازم  ، در بهاري نزديك تر  ، اي نازنين ، در سايه خيال از نور و معرفت رهايم ساختي تا بدانم بي شناخت تو ، بهازان ، فصل تنهايي هاست ، خداي من ، و باز در بهاري پيش تر ، سودايي عارفانه ، در سرم انداختي كه درد ، كوه است و غربت و تنهايي ، كويري است بي انتها . اگر تو نباشي و با تو فقط با تو ، آنها همه هيچ اند و هيچ اند و هيچ.
 
در گو شه اي ديگر از سجاده ام ، اي مهربان ترين ، سلامي سپيد به يادگار مانده است در بهار پيشين ، مرا به سلامي مهمان كردي ، گرم و دلنشين ، تا با هر آنچه بوي زندگي ، عشق و معرفت ميدهد ، آشتي كنم.
اينك اي خداي من ، اي هميشه خداي من ، بر سجاده ي معطرم نشسته ام و به تمام نشانه هاي ديدار معطرم با تو مينگرم : با سفري آغاز كردم كه آغازش تو بودي ، به سحري عاشقانه رسيدم كه بامدادش تو بودي ، در ساي خيال تو به سوداي عارفانه اي رسيدم كه تنها بهانه اش تو بودي ، به سلامي دوباره جانم دادي كه صحتش تو بودي ، و اينك در انتظار بهاري نو هستم و يادگاري ديگر از تو ، تا مرا به تقديري برساني كه قادرش تو باشي ، به حالي بگرداني كه محولش تو باشي.
       

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت12:30 توسط بابك و مرجان|


آدمیت

من نه آنم که می بینم ،
 
من آنم ،  که خود را در تو می بینم ،
 
من نه آنم که می خواهند ،   باشم ،
 
من آنم ،  که می خواهم  باشم ،
 
من نه آنم  که درقلبِ  تو باشم ،
 
من آنم،  که تو را  در قلبم  یابم ،
 
من نه آنم که می گویند ،
 
من آنم ،  که می گویم ،
 
من نه آنم  که در آدمیت باشم ،
 
من آنم ، که می خواهم  ، آدم باشم .......
...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت13:22 توسط بابك و مرجان|


من و تو

من اگر من نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

+نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت13:29 توسط بابك و مرجان|


گاهی به آسمان نگاه کن

 

گاهی به آسمان نگاه کن

شاید سایه ای از پروازشان را بر فراز ابر ها ببینی

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت11:4 توسط بابك و مرجان|


روز عشاق

راه مرد را طلب میکند

پنجره نور را جذب میکند

ساحل دریا را طلب میکند

دریا در آغوشه ساحل قرار میگیرد

آرام نمی شود و شن ها را با خود میبرد

به نشانه ساحل که در آغوش آن بود لحظه ای پیش

Happy valentine

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت21:15 توسط بابك و مرجان|


           با من سخن بگو
 
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد فقط در
چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی اما تو خیلی سرگرم بودی زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی موقع ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظر می رسید کارهای زیادی برای انجام دادن داری بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.
من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی مهم نیست شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم.
من بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم. من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی .
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.
چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!
بسیار خوب تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی روز خوبی داشته باشی.
                                   هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند

                                                        "دوست تو " خدا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت13:37 توسط بابك و مرجان|


کمی عاشق شوید امروز
 
هلا اي مردمان
خورشيد آوردم
و آبي از زلال چشمه هاي روشن جاري
 تپش هايي براي قلب زيباتان
و نوري تا روشن سازد اين
تك سايه هاي سرد تنها را
هلا اي مردمان
خاكي براي سجده آوردم
و روحي از تبار لايزالي را
كه اين خاك سياه مرده را، افلاكيش سازم
كنون ياد خدا آورده ام
بايد فرو ريزي بساط اين فريب، كهنه بت هارا
هلا اي مهربانان
عشق آوردم
و مهري تا بشويد ريشه هاي تلخ نفرت را
شمارا ساكنان اين زمين و خاك تفديده
گوارا بارش اميد آوردم
بر اين قفل گره خورده به لبهاتان
هزاران واژه آوردم
و آغوشي كه راز خستگي را،خوب ميداند
براي نيمه شبها و نگاه آسمانيتان
هزاران چشمك و ماهي، به رنگ نور آوردم
و تقديم شمايان يك بغل اميد
و فردايي كه نام ديگر امروز و ديروز است
سبد هايي پر از آرامش و احساس
و دستاني كه ميفهمد نوازش را
و چشماني كه خيسند از نگاهي گرم
و قلبي تا بفهمد معني دلدادگي هارا
در اينجا هيچ كس آيا خريدار بساط مهرباني هست ؟
هلااي خاكيان، آه اي عزيزانم
كنون من نور آوردم
و لبخندي كه گم شد در خم پس كوچه هاي دور اين ايام
كونون پيدا نمودم، باز آوردم
تا كه بنشانم، دوباره كنج لبهاتان
در اينجا هيچ كس آيا دلش تنگ محبت نيست ؟
ببينم هيچ كس آيا
براي قسمت خوشبختي اش با ديگري راضيست ؟
بساط مهرورزيتان مهيا
من براي سردي تنهايي در جمعتان
صد شعله آوردم
به جاي بخشش يك سكه
آري من كنون
آيين دل دادن براتان هديه آوردم
هلا اي مردمان
در قلب تان جايي براي مهرورزي هست ؟
 و گر قلبي بخواهد بشكند
آيا كسي خواهد شنيد اينجا ؟
براي درك با هم بودن
آيا فرصتي داريد ؟
ميان بهره مندي با سعادت، فرق بسيار است
شمارا بهره مندان، من سعادت هديه آوردم
ميان اين تلاطم هاي كم حاصل
شما را فرصت دل دادن ، آيا هست ؟
نگاه عاشقانه يادتان مانده ؟
تبسم بر لبان خسته آيا اندكي باقيست ؟
و چشماني كه نمناكند
از يك اتفاق ساده و زيبا ؟
راز و رمز دل دادن، ستاندن، مشتري دارد ؟
عزيزانم، چه شد ديگر
براي ديدن اين دب اكبر، چست و جويي نيست
كسي شب ها به روي بامها
از خوشه پروين نمي چيند
مسير كهكشان راه شيري را نميداند
به شوق ماه زيبا، نغمه اي را سر نخواهد داد
دگر يك قمري زيبا، سراغ سرو و كاجي را نمي گيرد
چرا لالايي فواره ها، روياست
ثواب يك وضو در جان پاشويه، نخواهد ريخت
كسي گندم، به ايواني نمي ريزد
دل همسايه ها را آش گرمي، خوش نخواهد كرد
در اينجا هيچ كس آيا
تپش هاي دل بي تاب مي فهمد ؟
به دشت زندگي هاتان
خبر از رويش پاك رضايت، هست ؟
امان از كشتن اين لحظه ها
در حسرت ديروز و
فردايي، كه ميداني نمي آيد
هلا اي آرزومندان
به جز اين آرزوي، آرزوي كردن
ببينم هيچ آيا، آرزوي ديگري داريد ؟
هلا اي زندگان
اينك كمي هم زندگي بايد
عزيزانم
شما را گوهري ارزنده خواهم داد
به جان لحظه ها سوگند
اندك فرصتي باقيست
كه فردا جنس ديروز است
قسم بر رفته ديروز
كمي عاشق شويد امروز

+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت13:2 توسط بابك و مرجان|


                               
                             اخرین بار که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه دادم
          
                              گفت من که دوست ندارم پس چرا به من هدیه میدی ؟
 
          گفتم بر سر هر گوری صلیبی مینهند اين صليب را بر گردنت .. بالاي قلبت بياويز
 
                                          زيرا آنجا گورستان عشق من است
 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت13:19 توسط بابك و مرجان|


توي دلم دنبالت گشتم پيدات كردم با همون دلم دوستت دارم و عاشقانه ميپرستمت

مي گي پس كو اين خدا ؟
ميگم اگه تو اشك داري چرا دنبالش ميگردي ؟
مي گي خسته شدم بس كه صداش كردم
مي پرسم چرا صداش ميكني ؟
ميگي بهش نياز دارم.مي خوام كمكم كنه.
اگه امروز كه تو دنبالش ميگردي به خاطر نيازته اون يه عمره كه سراقتو ميگيره بي اون كه بهت نياز داشته باشه.يه عمره كه بهت كمك مي كنه بدون اين كه توقعي ازت داشته باشه.
مي پرسم مطمئني كه علت جست و جوت فقط نيازته ؟ سكوت مي كني و توي فكر ميري.
فراموش كردي ؟ پس چشماتو ببند و به روز با چشم بسته زندگي كن.يه دنياي تاريك رو تصور كن.اگه نمي تونستي هيچ چيز رو ببيني ؟ اگه هيچ صدايي رو نمي شنيدي ؟ ببين چند روز قادري سكوت كني ؟ اگه نمي تونستي حرف بزني ؟ راستي فاصلهء به زبون اوردن اين خدايا تا خدايا گفتن بعديت چه قدره ؟
تو داشتن اين نعمت ها ردپاي چه كسي رو ميبيني؟كسي غير از اون كه الان مي پرسي كجاست؟
مهم تر از همه وقتي با اميد دعا ميكني،وقتي خدا رو صدا ميكني،اين خود خداست كه پنجره ي دلت رو رو به خودش باز كرده،اين خود خداست كه به ضيافت ديدارش دعوتت كرده
چه قدر واسه شركتت تو اين ضيافت اماده اي ؟
چه هديه اي واسه ميزبانت ميبري؟
يه دل شكسته ؟ يه دل بي قرار ؟ يه دل پاك ؟ يه دل پشيمون ؟ يه دنيا گلايه،ناشكري ؟يا يه سبد ؟ يه سبد پر از تشكر از محبت هاي نابش؟
  نكنه اون قدر سرت سرت شلوغه كه حتي متوجه نميشي مهمون خود خدايي؟
  مي بيني ؟ من و تو كاري واسه خدا نكرديم اما بگو كدوم خوشبختي و نعمتي توي زندگيمون داريم كه سر چشمه اش از رحمت اون نباشه؟كه بيش از همه اون واسمون ظهورشو نخواسته باشه
چرا گاهي دچار اشتباه ميشيم و فكر ميكنيم گواه بودن خدا انه كه هرچي ازش مي خوايم همون جور كه طلب كرديم بهمون بده؟ يا خيلي زود دعامون رو مستجاب كنه؟
يه وقتايي همون ندادن هاش، دير دادن هاش،دليل بودن خداست.
يه وقتايي تو دردسر گم شدن ها،همين حس تنها شدن و تنها موندن ها يه ميون بر كوتاه واسه رسيدن به خداست
اگه بازم دلت شكست، اگه يه بغض شيشه اي تو خونه ي گلوت نشست بدون كه اين دريافت يه دعوت نامه از سوي خداست
واسه ي شركت توي يه ضيافت،ديداري دوباره،براي ديداري بي واسطه و نزديك با خود خدا.
اگر چه به ضيافت با شكوهي دعوت شدي،اما نبايد مكان برگزاريش جاي دوري،ان سوي ابر ها يا تو اوج اسمونا باشه.
گاهي با شكوه ترين ضيافت ها،جاي خيلي خيلي نزديك تر ،مثل توي قلب خودمون برگزار ميشه
خدا همين جاست به همين نزديكي،نه فقط حالا بلكه در تمام لحظه ها حتي در تمام ذره هاي كائنات
بيا ازش كمك بخواهيم و يادمون باشه از كسي كمك خواستيم كه امين تر،بخشنده تر،خير خواه تر از اون نزديك تر و مهربونتر از اون هيچ كجا وجود نداره.اون كه از رو بزرگيش روي هيچ كدوم از بنده هاشو زمين نميندازه
اون مطمئن ترين كسي است كه هميشه هست و هيچ وقت درخواست كمكمون رو رد نمي كنه.
 


+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت12:18 توسط بابك و مرجان|


دنيايي كه در ان دروغ،عادت و بي وفايي، قانون و دل شكستن ،سنت شده دنيايي كه بايد عشق را به بها خريد ،دنيا رو نگه داريد مي خوام پياده شم

+نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت16:49 توسط بابك و مرجان|


تقديم به اون كسي كه من رو بازيچه ي عشق خودش كرد

نمي بخشمت.........به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي...............به خاطر تمام تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي...........نمي بخشمت............به خاطر دلي كه برام شكستي...............به خاطر احساسي كه برام پرپر كردي...........نمي خشمت.........به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي............به خاطر نمكي كه بر زخمم پاشيدي...............و مي بخشمت به خاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

+نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت16:41 توسط بابك و مرجان|


+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت2:22 توسط بابك و مرجان|


دوست دارم

عشقمون با جمله ي دوست دارم اغاز شد ولي نميدونم چرا حتي دوست دارم گفتنت رو هم فراموش كردي ولي من كه ميدونم عشق ما دو تا به ابديت پيوسته پس هنوز ميگم دوست دارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت1:8 توسط بابك و مرجان|


سلام به دوستان

سلام به دوستاي خوبم به كسايي كه الان دارن از اين وبلاگ ديدن ميكنن اميدوارم خوشت بياد دوست عزيز ميدونم كه دونستن اسمم خيلي مهم نيست پس بهتره كه گفته نشه من تصميم دارم تو وبلاگم عكس و شعر بذارم البته با كمك شما دوستاي گلم موفق باشيد يه عاشق

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت1:12 توسط بابك و مرجان|


نوشته هاي پيشين
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پبوند وبلاگ
بي همتا ترينه بي همتايان
سلطان غمها
تنها تر از تنها
ساحل آرامش
غمكده تنهايي
به كجا چنين شتابان
حرفهاي ناگفته ام براي تو
بدرود
از نفس افتاده
عشق زميني عشق آدميزاد به آدميزاد
در غربت
سكوت تنهايي
رهگذر ديار سرنوشت
مشكي پوش
شراب دل
شيما سبز اما عاشق
خدا و ديگر هيچ
عشق
دل نوشته هايي براي تو
لحظه هاي با تو بودن
صخره جاودانگي
روياهاي واقعي
قلب كوچولوي تنهاي من
ناز من

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com